۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

فراری

دعوتم کردند به نوشتن برای موج نوستالژی دهه‌ی فجر. دعوت شیرینی بود،اما هر چه فکرکردم چیز زیادی یادم نیامد! و مجبور شدم بروم سراغ پوشه‌های قدیمی، که از تمام سال‌های ایام مدرسه‌م چیزی تویشان پیدا می‌شود. انباری خاطرات من که جور ضعف حافظه را می‌کشد! و توی همین گشت و گذار شیرین در این انباری کوچک بود که پیدایش کردم...

سال دوم دبستان بود یا سوم، درست یادم نیست. اما یادم هست که خانم پرورشی یک روز صدایم کرد و بی‌هیچ مقدمه‌چینی‌ای برگه‌ای داد دستم که:«تا چند روز دیگه تمرین کن، برای یکی از مراسمای دهه‌ی فجر قراره دکلمه بخونی!» شاید برای خیلی‌ها چیز عادی‌ای بود، اما برای من که هنوزم که هنوز است بعد از سال‌ها دکلمه‌خوانی توی مراسم‌های بزرگ و کوچک و رسمی و غیر رسمی، حرف زدن جلوی جمع سخت است، این برگه و آن جمله‌ شد کابوس.
به هزار راه و روش مختلف فکر کردم که چطور می‌توانم از زیر این کار فرار کنم؟ حتی تصور این‌که همه‌ی بچه‌ها جمع شده باشند توی سالن و من فقط بخواهم بروم بالای سن، کافی بود که دوباره دست و دلم بلرزد.

قرار بود روز موعود یک ربع قبل از برنامه بروم سراغ خانم پرورشی و برای اجرا باهاش هماهنگ کنم. تنها راهی که آخرسر پیدا کردم همین بود، وقتی که قرار بود بروم پیشش، متواری شدم. هر چقدر هم که از پشت بلندگو اسمم را صدا کردند به روی خودم نیاوردم و این‌جوری شد که تا شروع برنامه، هم از استرس اجرای ناگهانی،‌هم از پیدا شدن سروکله‌ی خانم پرورشی نفسم بالا نمی‌آمد.

خدا را شکر به خیر گذشت، بعد از گشتن بی‌فایده دنبال من، بی‌خیال دکلمه‌خوانی من شده بودند و زمان برنامه را طور دیگری پر کرده بودند. ولی بعد از آن سال این‌قدر دکلمه خواندم و جالب‌تر آن‌که این‌قدر در مقاطع مختلف همان دکلمه را خواندم که خدا می‌داند! هنوز هم دارمش... آخرش این‌طور تمام می‌شد:
امام راست می‌گفت:
الف مثل الله
ب مثل برادری
پ مثل پیروزی