۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

خلوت

خسته‌م. نه! بهتر بگویم خیلی خسته‌م.
درست یادم نیست شاید چهار سال پیش بود یا پنج سال، بهم گفت:« اگه چت کنیم می‌تونیم بیشتر با هم باشیم، با هم حرف بزنیم، در مورد چیزهای مختلف، بیشتر همدیگه رو بشناسیم...»
آن موقع‌ها هنوز استفاده‌م از نت، محدود بود به چک کردن هفتگی میل‌ها و سر زدن به چند سایت و گاهی هم سرچکی.
گفتم نه!
گفتم:« هر وقت دلم می‌گیره و کلافه‌م می‌رم سراغ نت تا حواسم پرت شه و یادم بره، نمی‌خوای که مدام حالم این باشه؟»
گذشت! با هم چت نکردیم. و خیلی از حرف‌هایی که می‌شد بهم بزنیم نگفته ماند. حرف زیاد داشتیم برای زدن، ولی فرار من از محیط دانشگاه و نبودنم توی ساعت‌های بی کلاسی، نگذاشت زیاد با هم باشیم... الان که فکرش را می‌کنم، نمی‌دانم خوشحال باشم یا ناراحت. هم من می‌توانستم زیاد روی او اثر بگذارم هم او روی من.
ولی نه! همین بهتر که حرف نزدیم. خودم این‌قدر درگیری ذهنی و آشفتگی دوره‌ای دارم که... هنوز یادم نرفته ان باری که مفصل صحبت کردیم، بحث از همین دغدغه‌های ساده شروع شد و آخر سر صورتم را خیس کرده بود. کاش فقط همین بود، تا چند وقت کلافه بودم و آشفته.
آخ! چقدر کش آمد! چند بار درباره‌ی نوشته‌هایم گفته بودند جریان سیال ذهن! چی می‌خواستم بگویم و به کجا رسیدم!
زمانی بود که برای حواس‌پرتی و فراموشی کلافگی می‌آمدم نت... بعدها که پایم بیشتر به این‌جا باز شد، هنوز برایم جایی بود که در صورت لزوم آرامم کند. وبلاگم خیلی اوقات در نقش سنگ صبور... حالا نه به آن معنای عجیبش، ولی جایی بود که غرغرها و کلافگی‌هایم را تویش بریزم و آرام بگیرم. بعدترها آرامش وبلاگیم که بهم خورد، وقتی حس کردم خانه‌یامن خودم نیست، گوشه‌ی خرابه‌ای پیدا کردم در همین دنیای بی سر وته، آن‌جا می‌نوشتم کلافگی‌هایم را... ولی الان مدت‌هاست همان را هم ندارم. جایی نیست. نه در دنیای واقعی نه در دنیای مجازی، گوشه‌ی آرامی که خلوتم شود. راحت باشم. خودم باشم و خودم. جایی که آشفتگی‌هایم را بگیرد و دوباره آماده‌ام کند برای سر و کله زدن با تمام درگیری‌های ذهنی و عینی. نیست. شاید هم من راهش را گم کرده‌ام...