۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

اهلی شدن را نیاموخته ام

...
روباه گفت:« بهتر بود به وقت دیروز می آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...*

سالهاست می آید. روزی سه بار، رأس ساعت. می نشیند و منتظر می شود. می نشیند و چشم می دوزد به من، که بی خیال انتظارش لحظه هایم را در روزمرگی هایم می کشم. یادش هم که می افتم، سراغش هم که می روم، انگار دلم جای دیگری گیر کرده باشد، دیدار را خلاصه می کنم و باز برمی گردم سراغ زندگیم... و او هم چنان نشسته است در انتظار من!
او می خواست اهلیم کند. من اهلی شدن را نیاموخته ام.

* شازده کوچولو

تموم شد!

نمی تونم بفهممش. هر کار می کنم، هر چی خودم رو میذارم جاش نمی فهمم اون لحظه ها به چی فکر می کرده

بچه که بود دیده بودمش. یه آشنای دور!

نشسته بوده پشت موتور، دو نفر هم ترکش... تک چرخ می زنه و نفر آخری پرت می شه پایین
تموم می کنه و این می شه قاتل!
هنوز هیجده سالش نشده بود...
نگه داشتنش تا برسه به سن قانونی.

کلی این در و اون در می زنن که از خانواده ی پسره رضایت بگیرن، هر چی بود، دیه رو باید می داد و وضع خانواده ش خرابتر از این بود که از پس دیه برآن.

شب میره حموم. خوش تیپ می کنه. به مامانش می گه می خواد بره مهمونی!
با دوستاش قرار گذاشته بوده یه جا بیرون که دور هم جمع شن، که خوش بگذره، که سورپرایز دارم براتون...
جمع می شن. موقع سورپرایز میشه... میره پشت یه کانکس و بعد...
دوستاش سورپرایز شدن، داشت تو آتیش می سوخت و می دویید.
این جوری دیگه نبود که خانواده ش بخوان زیر بار دیه له بشن...

قبل از اذان صبح تو بیمارستان تموم کرد، فقط نوزده سالش بود!