...
روباه گفت:« بهتر بود به وقت دیروز می آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...*
سالهاست می آید. روزی سه بار، رأس ساعت. می نشیند و منتظر می شود. می نشیند و چشم می دوزد به من، که بی خیال انتظارش لحظه هایم را در روزمرگی هایم می کشم. یادش هم که می افتم، سراغش هم که می روم، انگار دلم جای دیگری گیر کرده باشد، دیدار را خلاصه می کنم و باز برمی گردم سراغ زندگیم... و او هم چنان نشسته است در انتظار من!
او می خواست اهلیم کند. من اهلی شدن را نیاموخته ام.
* شازده کوچولو
روباه گفت:« بهتر بود به وقت دیروز می آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...*
سالهاست می آید. روزی سه بار، رأس ساعت. می نشیند و منتظر می شود. می نشیند و چشم می دوزد به من، که بی خیال انتظارش لحظه هایم را در روزمرگی هایم می کشم. یادش هم که می افتم، سراغش هم که می روم، انگار دلم جای دیگری گیر کرده باشد، دیدار را خلاصه می کنم و باز برمی گردم سراغ زندگیم... و او هم چنان نشسته است در انتظار من!
او می خواست اهلیم کند. من اهلی شدن را نیاموخته ام.
* شازده کوچولو
