۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

حرفهايي كه در گلو مي ماند

وقتي همه بگويند نبند و تو باز هم گوش نكني، همين مي شود ديگر.
چند وقت بي وبلاگ براي خودت مي چرخي. اولش حس خاصي نداري، از اينكه بسته شده شايد كمي هم خوشخال باشي. حرف هايت حتما ته كشيده بود كه تعطيلش كرده اي.
كم كم زمان كه مي گذرد اما، احساست عوض مي شود. فكر مي كني چقدر حرف داري براي گفتن، ولي حالا ديگر جايي نداري كه ثبتشان كني.
مي زني به بي خيالي. يك روز، دو روز، سه روز... يك هفته، دو هفته،‌سه هفته... اما نمي شود.
حرف ها روي هم تلنبار شده و تو خفقان گرفته اي!
هر جا كه دستت مي رسد چند خطي مي نويسي، شايد كه آرام شوي. نمي شود!
و تازه مي فهمي قدر وبلاگت را،‌كه عجب نعمتي بوده است و خبر نداشتي.
همين جمع شدن حرف ها،‌همين روزه ي سكوت اجباري، همين خفقان گرفتن ها مجبورت مي كند دوباره بروي سراغ وبلاگ. با ذوق و شوق ثبتش مي كني و وقتي مي خواهي بنويسي، انگار كه حتي همين مدت كوتاه هم، حرف زدن را از يادت برده است.
حالا ديگر وبلاگ هم داري، حرف براي زدن هم؛ اما نمي تواني بنويسي. نوشتن برايت سخت شده است و باز حرف هايت در گلويت مي ماند.
حس بديست. كاش تجربه ‌ش نكني!

۱ نظر:

اسماعیل گفت...

امیدوارم معرف از قلب به ذهن و از ذهن به قلمتان بیاید و این گونه نباشد که هست. و راحت و خوب بنویسید.
در هر حال وبلاگ قشنگیه :دی