به شوخي بهم مي گفت« مرفه بي درد!» گاهي هم« بچه آب پرتقالي!»
نه من جدي مي گرفتم نه او، كه چندان بي درد هم نبودم، به خيال خودم.
هزار بار براي خودم خوانده بودم كه« درد من گرچه مثل مردم زمانه نيست/ درد مردم زمانه است...»
دور و برم هم هركس بود، مثل خودم بود، درد مردم زمانه داشت!!!چند روزيست سر و كارم با كساني افتاده كه ديگر مثل من نيستند. نه خودشان، نه دردهايشان.

چند روزيست كه حس مي كنم راست مي گفت شايد! حقم بود اگر بهم بگويد مرفه بي درد... درد من كجا و درد مردم زمانه م كجا!؟
الان هم فقط دارم حرف مي زنم...
