۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

دو راهی

خیلی اوقات فکر می کنم مشکلات ما از نبود یک نظام تنبیهی- تشویقی درست و حسابی است. نه! جمع نمی بندم، مشکلات من!
همیشه مشکل داشته ام، در جریمه کردن خودم همیشه مشکل داشته ام.
پیدا کردن جریمه ای که بتواند مجبورم کند به برنامه ام عمل کنم، سخت است. لا اقل برای من سخت است.
جریمه ها هیچ وقت طوری نبوده اند که گوشم را بپیچاند و سر به راهم کند. فقط یک جریمه ی خوب سراغ دارم. مدت هاست کشفش کرده ام ولی جرأت به کار بستنش را ندارم. یک جریمه ی صد درصد خودخواهانه! جریمه ای که واقعا برایم گران تمام می شود.
باز دو روز است مدام ذهنم را درگیر کرده، می خواهم به کار ببندمش و از خودخواهانه بودنش، از یکطرفه بودنش می ترسم. از اینکه این جریمه ی من گوشه ی دل کسی را بلرزاند...
چه کار کنم خب؟ تنها جریمه ای که برای خودم پیدا کرده ام، محروم کردن خودم از بودن با دوستانم است...

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

چه سرزمینی!

هیچ سنگی پرواز نمی داند
هیچ سنگی عاشق نیست
هیچ سنگی شهید نمی شود
این جا اما،
سنگ ها پرواز می کنند، عاشقند، شهید می شوند...
چه پرندگانی باید باشند
چه عاشقانی
چه شهیدانی
مردمان این سرزمین
که سنگ هایشان این چنین!
چه مردمانی باید باشند
که دست هایشان
از سنگ ها پرندگانی عاشق و شهید می سازد!
...
چه سرزمینی باید باشد
که مردمانش
که سنگ هایش این چنین!*

*حمیدرضا شکارسری

۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

اهلی شدن را نیاموخته ام

...
روباه گفت:« بهتر بود به وقت دیروز می آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...*

سالهاست می آید. روزی سه بار، رأس ساعت. می نشیند و منتظر می شود. می نشیند و چشم می دوزد به من، که بی خیال انتظارش لحظه هایم را در روزمرگی هایم می کشم. یادش هم که می افتم، سراغش هم که می روم، انگار دلم جای دیگری گیر کرده باشد، دیدار را خلاصه می کنم و باز برمی گردم سراغ زندگیم... و او هم چنان نشسته است در انتظار من!
او می خواست اهلیم کند. من اهلی شدن را نیاموخته ام.

* شازده کوچولو

تموم شد!

نمی تونم بفهممش. هر کار می کنم، هر چی خودم رو میذارم جاش نمی فهمم اون لحظه ها به چی فکر می کرده

بچه که بود دیده بودمش. یه آشنای دور!

نشسته بوده پشت موتور، دو نفر هم ترکش... تک چرخ می زنه و نفر آخری پرت می شه پایین
تموم می کنه و این می شه قاتل!
هنوز هیجده سالش نشده بود...
نگه داشتنش تا برسه به سن قانونی.

کلی این در و اون در می زنن که از خانواده ی پسره رضایت بگیرن، هر چی بود، دیه رو باید می داد و وضع خانواده ش خرابتر از این بود که از پس دیه برآن.

شب میره حموم. خوش تیپ می کنه. به مامانش می گه می خواد بره مهمونی!
با دوستاش قرار گذاشته بوده یه جا بیرون که دور هم جمع شن، که خوش بگذره، که سورپرایز دارم براتون...
جمع می شن. موقع سورپرایز میشه... میره پشت یه کانکس و بعد...
دوستاش سورپرایز شدن، داشت تو آتیش می سوخت و می دویید.
این جوری دیگه نبود که خانواده ش بخوان زیر بار دیه له بشن...

قبل از اذان صبح تو بیمارستان تموم کرد، فقط نوزده سالش بود!

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

ادعاي درد

به شوخي بهم مي گفت« مرفه بي درد!» گاهي هم« بچه آب پرتقالي!»
نه من جدي مي گرفتم نه او، كه چندان بي درد هم نبودم، به خيال خودم.
هزار بار براي خودم خوانده بودم كه« درد من گرچه مثل مردم زمانه نيست/ درد مردم زمانه است...»
دور و برم هم هركس بود، مثل خودم بود،‌ درد مردم زمانه داشت!!!چند روزيست سر و كارم با كساني افتاده كه ديگر مثل من نيستند. نه خودشان، نه دردهايشان.


چند روزيست كه حس مي كنم راست مي گفت شايد! حقم بود اگر بهم بگويد مرفه بي درد... درد من كجا و درد مردم زمانه م كجا!؟

الان هم فقط دارم حرف مي زنم...

۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

حرفهايي كه در گلو مي ماند

وقتي همه بگويند نبند و تو باز هم گوش نكني، همين مي شود ديگر.
چند وقت بي وبلاگ براي خودت مي چرخي. اولش حس خاصي نداري، از اينكه بسته شده شايد كمي هم خوشخال باشي. حرف هايت حتما ته كشيده بود كه تعطيلش كرده اي.
كم كم زمان كه مي گذرد اما، احساست عوض مي شود. فكر مي كني چقدر حرف داري براي گفتن، ولي حالا ديگر جايي نداري كه ثبتشان كني.
مي زني به بي خيالي. يك روز، دو روز، سه روز... يك هفته، دو هفته،‌سه هفته... اما نمي شود.
حرف ها روي هم تلنبار شده و تو خفقان گرفته اي!
هر جا كه دستت مي رسد چند خطي مي نويسي، شايد كه آرام شوي. نمي شود!
و تازه مي فهمي قدر وبلاگت را،‌كه عجب نعمتي بوده است و خبر نداشتي.
همين جمع شدن حرف ها،‌همين روزه ي سكوت اجباري، همين خفقان گرفتن ها مجبورت مي كند دوباره بروي سراغ وبلاگ. با ذوق و شوق ثبتش مي كني و وقتي مي خواهي بنويسي، انگار كه حتي همين مدت كوتاه هم، حرف زدن را از يادت برده است.
حالا ديگر وبلاگ هم داري، حرف براي زدن هم؛ اما نمي تواني بنويسي. نوشتن برايت سخت شده است و باز حرف هايت در گلويت مي ماند.
حس بديست. كاش تجربه ‌ش نكني!

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه